به دعوت یکی از دوستانم نوشته ای خواندم که نویسنده اش اگرچه هم عقیده ام نیست، هم درد من است.
حاصلش شد این چند خط که نه نقد آن نوشته است و نه جوابش.
درد دلی است که می خواهم سنگ صبورش نویسنده ی آن خطوط باشد
علم سیاست می خوانم و گمان کنم که خانه ام دیوار به دیوار باشد با خانه ی شما . نام و نشانی می دهم که بدانی قیل وقال و های و هویی که این روز ها در محله به پا شده در و دیوار خانه ی مرا هم لرزانده. سقف پر از ترکش چیزی نمانده که خراب شود بر سر ساکنان اهل و نا اهل خانه. هر پنجره ای را که باز می کنم هوای پر غبار می آید و صدای پر همهمه . زنگ این خانه اگر تا دیروز بازیچه ی بچه های از همه جا رانده بود امروز ابزار انتقام مردکان کینه توزی است که به نام نامی علم حکم تفتیش در می آورند و شاخ و شانه می کشند برای ساکنانش.
دل من هم خون است . بس که هر وقت خواستند در این شهر راه میان بر بزنند ، دیوار خانه ی مرا جا به جا کردند و کوچه های محله ی مرا تنگ . بس که هر بچه ای که دلش هوای غوغا کرد، خراب محله ی من شد و جدول کج و کول لی لی اش را پشت در خانه ی من کشید و با توپ بازی اش شیشه ی خانه ی مرا شکست .
دل من هم مدت هاست گرفته از قدم زدن در این کوچه ها ، که پر است از درختانی که دیروز دست های بیگانه با این علم، کاشت و امروز دست های بیگانه تر هرس می کند.
من هم خسته ام از این خروس های بی محل و مهمانان نا خوانده که تا خواستم سر به کتاب و درس و کلاس گرم کنم حدیث تازه آوردند .
این خون دل خوردن ها اما برای دانشجویان علوم انسانی تازگی ندارد رفیق . این ها که گفته ای قصه ی هر روزمان است.
ویرانی امروز خانه یمان اما از جنس دیگری ست. سقف این خانه تا بوده پر ترک بوده .کج دهنی ترک های امروز اما شکل دیگری دارد. هراس امروز من از ترک و خرابی خانه نیست که سرما بد سرمایی ست، و الا ما که عادت داریم به وصله پینه کردن در و دیوار خانه .
این سرمایی که به جان شهر افتاده خانه و محله نمی شناسد . مثل مرض مسری محله به محله و خانه به خانه می گردد. من نه عقلم قد می دهد نه سن و سالم که قصه ی خانه کردن این ساکنان به قول شما نا اهل محله مان یادم بیاید، چون و چرای این سرما و این شهر صد استخوان شکسته هم بسیار است. من فقط همین را می دانم که سرما از پی کسی به خانه و محله ی ما نیامده . حساب محله ی ما از باقی محلات شهر جدا نیست. این ویرانی که محتسب به جان شهر انداخته به خانه ی خودش هم رحم نمی کند خانه ی من وتو که جای خود دارد.
حساب کهنه با که پاک می کنی وقتی می دانی آنکه امروز بر قدرت نشسته ، تاب تحمل این گونه علوم را ندارد و به هر بهانه چوب و چماقش را راهی خانه و کاشانه مان می کند ؟ با این داغ سرما برده های به قول خودت چوب محتسب خورده ؟ حالا که چیزی نمانده تا سقف این خانه بر سر همه ی ساکنانش خراب شود اهل و نا اهل را از هم جدا کنیم که چه ؟ این هایی که شما امروز همسایگی شان را با ما ناروا خواندی و زیلو از زیر پایشان کشیدی ، هر چقدر که قبای این علوم به تنشان گشاد بوده باشد ، در این سالها که هم خانه مان شدند کم درد دل من و شما را فریاد و فغان نکردند . هم سفره شان نبودیم، درست ! اما روا نیست که کاسه ی همسایگی شان را اینگونه بشکنیم . حالا، به هر بهانه که همسایه ما شدند .
بر فرض که در و دیوار خانه مان زخم خورده است از دستشان . این ها زخم های دیروز است همسایه . فکر مرهم برای درد امروزمان بکن . نمک به زخم کهنه می زنی که چه؟ مردم این شهر داغ دارند، سیلی سرما هوش از سرمان برده ،پی حافظه ی تاریخی نگرد . مهلت بده !
میان هیاهوی این شهر خراب پی قفل و چفت برای در کدام خانه ای؟
وقتی انسان این چنین بی حرمت شده ، بی خیال رفیق ! پی حرمت برای علوم انسانی می گردی؟
